خرید بک لینک


پ.ن:
نظرات بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن.
پ.ن:
مچکرم از نظراتتون.
پ.ن:
این کار به دلایلی، نیمه کاره رها شد و دیگه هیچوقت تکمیلش نکردم...

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33

خیلی وقت بود دندونای مامان مشکل داشت و هی بخاطر کارا و مشکلات دیگه درمونش رو می نداخت عقب، اینکه امروز مجبورش کردم که باهم بریم دندونپزشکی رو، می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟ اینکه به پیشنهاد مامان از یه مسیر جدید رفتیم و مامان اون گل فروشی خیلی بزرگ میدون پاستور رو نشونم داد و من هیجان زده شدم و مامان از هیجان من خوشحال شد هم، می شه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟ اینکه تو اتوبوس باهم حرف زدیم و مامان درد دل کرد و من گوشِ گوش شدم براش، و اون از غصه و نگرانی قابل پیش بینی ش گفت و من بغضم رو بخاطر چشمای مامان که عمل شده نگه داشتم، تا اشک من، اشکشو راه نندازه، چی؟ اینم میشه وقت گذاشتن برا مامانمون تفسیرش کرد؟ اگه این تفسیر قابل قبوله، منم بازی؟(اینجا) پ.ن:می دونم که می شد خیلی بیشتر براش وقت بذارم، کارای بیشتر و بهتری انجام بدم، مامان هم درشرایط بهتر قطعا حوصله ی بیشتری داشت و طبعا عکس العمل بیشتر و بهتری، اما با حال و شرایط و روزای من و افراد خانواده، بیشتر ازین ازمون برنمیاد...! با وجود اینکه بازیکن(!) ضعیفی ام، اما بازی می کنم...

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33



پ.ن:
هرکسی یه جوری تخلیه روحی می کنه خودشو!
به مردم می گیم تمرین طراحیه، ولی خب، خودمون می دونیم چی به چیه...

پ.ن:
نظرات(درصورت وجود!) بدون نیاز به تایید نمایش داده می شن!

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33

1.ایده بسیار مهم تر از تکنیکه! با دیدن کارای جشنواره هنرهای تجسمی فجر به این موضوع مطمئن تر می شم... "عصر ایده"[ایموجی انگشت شست و اشاره ی به هم چسبیده و باقی انگشت ها رو به بالا] +حتما اگه شرایطش رو داشتید برید موزه هنر های معاصر و کارها رو ببینید! 2.موقع کنکور و انتخاب رشته و دانشگاهتون ، حتما از آدرس دانشگاه های انتخابی اطلاع دقیق داشته باشید!دقیقاااا! چون هرکدومش که قبول بشید، در آغاز هر ترم در حالی که همه در حال انتخاب واحد هستن صفحه ی شما باز نمی شه و وقتی به آموزش دانشگاه مذکور زنگ می زنید گوشی رو جواب نمی دن و شما مجبور می شید برای یه سوال حد اکثر 5 دقیقه ای برید به دانشگاه و برگردید... و عذابی ست، اگر فاصله ی آن دانشگاه با منزلتان 3 ساعت باشد! :| 3.وااای از روز های ژوژمان در راه... :( :/

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33

وقتی دستای "الف"رو دیدم وقتی صورتش رو دیدم یاد حرفش افتادم، همیشه می گفت: "کاش این جای جوشا خوب می شد! اصلا حساس شدم به این لک و لوکا!اینارو می بینم نمی تونم بدون کِرِم بیام بیرون، اعصابمو خورد می کنه" چقدر ابروهاشو مدل به مدل برمی داشت، یه دفعه هشتی و بلند برداشته بود، کلی بهش خندیدیم، گفتیم مثل زنای دهه پنجاه شدی، می خندید بلند بلند! فرداش دیدیم یکی ش بلند شده یکی کوتاه! می گفت خدا نکشدتون هی گفتید مثل دهه پنجاه شدی رفتم درستشون کنم گند زدم! و باز سه تایی می خندیدیم! یه دفعه از تو مترو ازین سنجاق سرا خریده بود که سه جفت هزار تومن بود، یه جفتشو خودش برداشت دو جفتش رو هم داد به من و هدیه زدیم به سرمون و شدیم عین بچه مهد کودکی ها! با همون قیافه سلفی گرفتیم و کلی سرخوش شدیم!! یاد اونروزی که آبرنگ وینزور خرید چون تلفظ سن پطرزبورگ براش سخت بود! یاد اونروز که آدرس بلد نبودیم و هی گفتیم بلدیم بلدیم، ولی تهش از چارراه ولیعصر تا میدون سلماس پیاده رفتیم و تو راه هر هر خندیدیم به خودمون! یاد اونروز که عکسای عروسی شو آورد نشون داد تو همه شون تابلو بود به زور خنده شو نگه داشته!و تعریف

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33

رفته بودم دنبال یه کاری یه طوری شد که به نتیجه ای نرسید!خسته و دست از پا درازتر و نا امید داشتم برمی گشتم که احساس کردم دیگه پاهام توان راه رفتن ندارن ...حواسم نبود راه زیادی رو پیاده رفته بودم !دورو برم رو نگاه کردم اونطرف خیابون ی پارک محلی بود،رفتم و رو یه نیمکت نشستم.سرمو تکیه دادم به پشتی نیمکت و به آسمون نگاه کردم یه سری ازین ابرای نازک و نرم (بهشون چی می گن?سیروس فک کنم) تو آسمون بود؛ گهگاه پرنده هایی از تو کادری که من می دیدم رد می شدن !بوی قلیون میومد و صدای قهقهه های بلند چند تا جوون!یکم دورتر از اون صدای رد شدن ماشینا از تو خیابون!همینطور که سرم رو به آسمون بود چشمامو بستم حالا صدا های بیشتری شنیدم !صدای همهمه ی چند تا بچه... از دور!یکم دورتر صدای جیر جیر وسیله های ورزشی تو پارک!صدای جیک جیک خیلی ضعیف گنجشکاصدای سلام و علیک کردن دو یا چند تا زن...صدای دوتا جوون که یه چرت و پرتی گفتن و خندیدن و رد شدن!صدای تق تق پاشنه های کفش یه زن که احتمالا بافاصله ی خیلی نزدیک عبور کردچون بوی عطرشو هم حس کردم!هنوز چشمام بسته بود و گوشام به همه ی صداهای اطراف عادت کرده بود غ

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 19:33

صفحه بندی